تبليغاتX
خاطرات سیاه و سفید

خاطرات سیاه و سفید

خاطرات سیاه و سفید

پسرک!

اول از همه چي سلام!

خوفين؟خوشين؟سلامتين؟...خداروشكر

اين پست رو مي خوام اختصاص بدم به يه قصه!

يكي بود يكي نبود...نمي دونم كي به كي بود!؟

يه شب سرد زمستوني توي اسفندماه پسرك قصه ي ما به تقدير و قضا و بي اختيار پا به دنيا گذاشت..

پسرك قصه بي خبر از همه چيز و با اشتياق وشوق بزرگ شد وشد!

وقتي 16ساله شد يه باغ ساخته بود پراز درخت هاي رنگارنگ آرزو ...

ولي همينكه اولين روزاي 17سالگي رو تو ي سردي زمستون شروع كرد طوفاني آمد و باغ پسرك ويران شد.

پسرك خسته و حيران و مات و مبهوت از حكمت ويراني باغش سال ها را سپري ميكرد و پس از رنج و سختي ها و پيچ و خم هاي زندگي بالاخره فهميد هدف زندگي فقط ساختن و ثمره دادن باغ آرزوها نيست..!

آن باغ تنها وسيله اي است براي رسيدن به هدفي والاتر..

"6"سال گذشته و پسرك امشب "22"سالش تمام شد و "1"سالي هست كه دوباره به فكر آباد كردن باغش افتاده بلكه به هدفش برسد...

سخت است ولي مي توانم...اگر خدا بخواهد...

"تولدم مبارك"

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 0:17  توسط ایوب  | 

بی معرفتاش بیرووون

سلام دوستان...

اول از همه از يه شاهكار شروع كنم...

خيلي ي ي به خودم افتخارات مي ورزم...

آخه تو كه نمدوني ساعت 8:30 از خواب پا شدن اونم بعد از چند هفته چه احساس غروري به آدم مي ده...

با اجازه بعضيا ديشبش هم برا اينكه قبل از 2 كفه مرگمو بذارم يه دونه اكس مجاز(...)تركوندم.!

اساسي هم تركوندم.سقف ميومد پايين و ميرفت بالا!جالبتر از همه گلاي قالي بودن كه عينهو فرفره مي چرخيدن...آخ كه چه عالمي بود!؟جاتون خالي بود

حالا بمااااااند باقي توهماتي كه به قول بعضيا به "كله ي مباركمون" زد.!

آخه اين كله ي مبارك من چه بدي در حق تو كرده كه امروزم گفتي بكوب به ديوار...مرگ مغزي ميشم آخر از دست تو.

ولي باز هم معرفتتو عشق است.هميشه شادوسلامت باشي.

ناهارو امرو خونه آبجي عزيزم نوش جان فرمودم(البته دايي و هاجي بزرگه هم مهمونشون بودن)..بعد هم كه رفتم خونه "دايي بابا"(به هم چسبيده بخونين/نه داييه بابا.داييبابا)كه كامپيوتر حجت الاسلام مرضي رو درست كنم كه قرار شد بعدا ويندوز 7 بيارم براش نصب كنم و...

..و سپس به سفارش "حاجي دكي" آقا حميدو بردم برا نصب دوربينا يه چك آپ بكنه..اينجارو هم بگم كه بازرسا سر رسيدن و بچه ها گند زده بودن!

قرار بود برا "چايي خور" مشهور باند هم يه سري وسايل ببرم كه فرصت نشد.فك كنم دلخور شد!نشد ديگه..

بعد هم كه با "علي هادي" كه از كخون اومده بود  يه دوري زديم تو ياسيچ گوربه  گور و رفت خونه..

منم كه عجالتا برگشتم خونه و ساعتاي 20 و 30 بود كه رفتم پيش "مرادي خوشتيپ" برا مودمش كه معلوم شد اصا مودم نداره و قرار شد يه مودم سيم كارتي بخره...دورو ور 22:45 تو سياه زمستون با ماشين "داش مهندس" يه بازرسي 1ساعته زديم و برگشتم خونه...الان هم كه دارم اين فرمايشات رو مي نويسم...

ضمنا اون رفقاي ادعايي كه بي خبر رفته بودن شيراز و معرفت نشون دادن يادشون باشه كه بي معرفتي هم حدي داره..هفته قبل هم گچساران مشرف شده بودن...خوبياتون جبران ميشه..

والسلام...

درضمن دوست عزيز زياد نمخواد كنجكاو بشي...چون اينارو بيشتر برا خودم مينويسم تا شما...برا همين رزمي نه رمزي مي نويسم..

تا پنجره اي ديگر...بدرود ايراني   

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 12:9  توسط ایوب  | 

شیطان بازنشست شد!

شیطان بازنشست شد!

 امروز ظهر شیطان را دیدم

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟

بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت:من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:

 آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 2:49  توسط ایوب  | 

روز برفی

سلام بامعرفت...

مي دونم خيلي دير ميام..ببخش

ساعت 10 كه بيدار شدم يادم اومد ديشب داشت برف ميباريد

ازتختخواب دل كندم و از اتاقم رفتم بيرون و...(آخه تو اتاقم پنجره لاموجود)از شيشه در يه نيگا انداختم تو حياط درندشتمون..آخ كه اون موقع كه كوچمولو بوديم چه حالي ميداد...!

با ديدن برف مثل ديروز عينهو برق خاطرات اومد ورفت...

از ترس سرماخوردگي يه هفته اي هست از خونه نرفتم بيرون.بدجوري هم دلگير شدم.خلاصه ه ه...

جونم براتون بگه كه الان هم...بذا يه نيگاهي بندازم بيرون...

الان هم كه ساعت دو و نيم بامداده برف بند اومده ولي تا اولاي بامداد برف ميزد...

كلا امروز و ديروز و اون روز و بعضي روزا همين طور وقت و زندگي داره همينطوري بي استفاده ميگذره...

خيلي هم اين داره عذابم ميده...ببينيم چي ميشه ه.

وديگر هيچ...

رخصت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 2:43  توسط ایوب  | 

روز میگرنی

سلام ایرانی...

امشب یهویی تصمیم بر آن شد که یه مطلب بنویسیم.از کجا شرو کنم نمدونم؟

چهارشنبه...روز سادات ولی هر کاریش کنی تو دیوونگیمون هم صدبار عاقل تر از خلقیم.مغرور هم خودتی!دروغ میگم؟

امروز خیلی زود از خواب بلند شدم.به خودم افتخار کردم.ساعت 9!باور کن خیلی زوده.. نیس!

با ماشین داداش یه دور تو شهر بی در و پیکر و چاله چوله ای زدم .وای که چقد حوصله آدم سر میره.یه گاز و دوتا دنده بری رسیدی آخر شهرو بنزین هم  تازه شده 700 تومن....!بحث سیاسی نمیکنم ولی خدایی ی ی ...؟بیخیال بابا!

ساعت 2 با بچه ها قرار فوتسال داشتیم.بازم مثل همیشه چسبید.گرچه همش میباختیم.مقصر همه گلا دروازه بانمون بود که هر توپی رو گل میومد نوش جون میکرد.یه تصادف شدید هم با سلمان کردم.دقیقا زانو به زانو رو در رو.عین تام و جری!

2 بار هم موسی رو زدم زمین حالم جا اومد.کیفشو بردم.شما که نمدونین.هفته قبل با یه تکل زد انگشت نواب رو شکوند.عین خیالشم نبود.تصمیم دارم تا هر رو. شده یه جاییشو ناکار کنم.خشن نیستم ولی ای بولدوزر مگه حالیش میشه درد چیه؟

از اول صبح هم میگرن موروثی ما عود کرده بود و تو بازی حالت تهوع گرفته بودم...

شب هم که رسید میخواستم با بچه ها بریم شامو بیرون بخوریم.ولی چه بی مرام و بی معرفتن این رفقا...چشمی یه طرف اسی هم یه طرف...خداجون تو خودت شاهد باش.

هات داگ رو گرفتم تنها...جاده ی پارک چنگلی...تاریکی!

ما به کی و اونا به کی!خیلی دلم برا خودم سوخت.خیلی!

تا پست بعدی. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 23:57  توسط ایوب  | 

هیچی

سلام دوستان...نمیدونم کسی مطالبی رو که قبلا تو این وبلاگ نوشته شده بود خونده یا نه...؟کسی هم که به ما سر نمیزد.برا همین تصمیم گرفتم خاطراتمو خلاصه کنم و فقط اتفتقات مهم رو تو وب ثبت کنم.البته الان که وقتشو ندارم.شاید فردا...هفته ی دیگه...ماه دیگه...

فعلا با اجازه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:54  توسط ایوب  |